

دروووووووود بر تمامی دوستان عزیزم 
امروز میخوام براتون قصه بگم!!!!
امروز یعنی 17 اسفند یک روز فوق العاده خاص و مهمه که توی تقویم خونه ی قلبم حک شده!


پارسال توی این روز یعنی 17 اسفند 93 یک اتفاق عجیب افتاد! عجیب و فراموش نشدنی! روزای آخر
کارشناسی!
حدود ساعت 13:30 بود حالا یکم اینور اونور... که حالا بعد از کلی داستان و ادا و اطفار
آقایی تو حیاط
دانشگاه روی یک نیمکت آبی رنگ شروع کرد به حرف زدن با من! و الان که یادم میاد کلی میخندم 
البته اون موقع فقط یک آقای مغرور و قُد و سنگین بود نه آقایی من
، خلاصه این قدر تو حرفاش و فکراش
غرق بود و با استرس و جزییات و تته پته داشت حرف میزد و درگیر بود که متوجه نشد حراست داره نگاهش
میکنه!
عمو حراستی هم از اون بامزه های سن بالا بود، نگو داشت نگاه میکرد از قبل و وقتی نزدیکمون شد شروع کرد
به درآوردن ادای حرف زدن و حرکات آقایی! 


خلاصه همون سوالای همیشگی که کدوم رشته اید و نشینید اینجا و این حرفا!
یادمه حرص آقایی دراومده بود!
واااااای عرق نشسته بود رو پیشونیش!
حال خودمم نگم سنگین ترم! همه تلاشم این بود که عادی به نظر بیام و اصلا ضعف نشون ندم، خونسرد باشم
حرفامو پشت هم و به ترتیب بگم که یادم نره یا هول نشم... وای اصلا وضعیتی بود
جا داره از اینجا یک سری هدایا واسه روان های پاک عمه های 2تا از دوستام بفرستم که از همه چیز خبر
داشتن و توی تیم آقایی بودن! 
خلاصه سرتونو درد نیارم بعد از بسیج کردن هر کدوم از بچه های تربیت بدنی که دور و اطراف من بودن و
نقشه های بامزه ش تو دورهمیا و بیرون رفتنا که الان برام روشن شدن.... بالاخره پیشنهاد دوستیشو داد!
حالا من کپ کرده بودم که مگه میشه؟ این آدم آخه؟! اینقدر ساکت و سنگین و مغروره! مگه داریم؟
هدفش ی دوستی ساده و گذرا نبود، درست! اما بازم ازش بعید بود!
البته ی بوهایی برده بودم از سوالات و خنده های بچه های اطراف اما از اونجا که هیچی بروز نمیداد میگفتم
دارن اذیت میکنن!

منم بنا به دلایلی که خودم و خودش میدونیم...
اما خلاصه ش میشه مهربون بودن و با مرام بودنش
قبول کردم تا آخر امتحانات همدیگه رو بشناسیم....
یادمه بعضیییییییییییییا میگفتن شما نمیتونید منو بشناسید 
بعد باز یادمه حرفشونو وسطای راه پس گرفتن 
و در نهایت ( بله ) نهایی داده شد... 








الان 1 سااااااااال گذشته.... کلی خاطرات خوب داشتیم که هردو بزرگ شدیم و درس گرفتیم....
کلی هم خاطرات بد نمیششه گفت چون هیچ چیز بی حکمت نیست اما ناخوشایند داشتیم....
و جالب اینجاست که در هر 2 حالتش 1 درس بزرگ گرفتیم ، اونم این که بدون هم نمی تونیم!
نه این که نتونیم، نه این که بمیریم، خودمونو بکشیم یا این چیزاااا!!! نه!
فقط دیگه زندگی نمی کنیم مثل جامدات و نباتات فقط زنده ایم و حضور داریم و نفس می کشیم!
هر دومون خوووووووووب فهمیدیم بدون هم از درون نابود میشیم!
پوچ میشیم.... بدون هویت!
اما وقتی کنار همیم از هر چیز دیگه ای تو این عالم زنده تریم! دلیلی برای ادامه داریم!
قلبی داریم که بتپه!
شاید خیلیاااااااااا بگن این حرفا واسه تو قصه هاست! بگن اینا مهم نیست! بگن وجود نداره!
مثل خودم که تا قبل از ورود عشقم به زندگیم همین طرز فکرو داشتم تقریبا!
اما با وجودش بهم ثابت کرد که اینطور نیست.... عشق و دوست داشتن وجود داره... 
برای تک تکتون همچین لحظات خوش و تموم نشدنی ای رو کنار ( اوی) زندگیتون آرزو می کنم

The love story of Pocahontas ...
ما را در سایت The love story of Pocahontas دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 22